۱۳۸۷ مرداد ۲۶, شنبه

امشب

امشب از کجا براتون بنویسم ، می توانم مثل یکی از دوستان به بهانه بی برقی از خانه بروم بیرون ؛ بروم کافه ای جائی ؛ یک قهوه اسپرسو سفارش بدهم و توی نخ دخترهای چاق که دولپی مشغول خوردن چیپس با پنیر هستند بروم و آخر سر از بشقاب دستمالی شده شان با موبایل دو مگا پیگسلی ام در کنار یک چنگال چرب و چیلی عکس یادگاری بگیرم ، ولی این کار را یک دوست انجام داده و حالش را برده است ، بهتر است یکی از اشعار براتیگان را برایتان بنویسم که هوش از سرتان پرواز کند ... این هم تکرار است و اقتباس از نوشته هائی که اخیرآ جائی آنهاراخوانده ام ، امشب برایتان شعری می گویم که خوابش را دیشب دیده ام ؛ شعری که در خواب آن را اول نسرائی شعر نیست ...

او را ؛ ترا در خواب دیدم

با آن پیراهن آبی ات که دگمه های درشت دارد

زیبا نیستی میدانی ؛ پیراهنت آبیست

بوسه ات ؛ یک تک سرفه خشک است

و تنت جسم خسته ای است خواب آلود

بی خواب می مانم

بیدار تا هرشب

با دو چشم باز

با یک دگمه درشت ...

تو بگو الف

الف را هرکه گفت بقیه اش را من برایتان می گویم ، هر روز با یک حرف ، تا یا من تمام شوم آخر.. یا حرف هایم ..