امشب از کجا براتون بنویسم ، می توانم مثل یکی از دوستان به بهانه بی برقی از خانه بروم بیرون ؛ بروم کافه ای جائی ؛ یک قهوه اسپرسو سفارش بدهم و توی نخ دخترهای چاق که دولپی مشغول خوردن چیپس با پنیر هستند بروم و آخر سر از بشقاب دستمالی شده شان با موبایل دو مگا پیگسلی ام در کنار یک چنگال چرب و چیلی عکس یادگاری بگیرم ، ولی این کار را یک دوست انجام داده و حالش را برده است ، بهتر است یکی از اشعار براتیگان را برایتان بنویسم که هوش از سرتان پرواز کند ... این هم تکرار است و اقتباس از نوشته هائی که اخیرآ جائی آنهاراخوانده ام ، امشب برایتان شعری می گویم که خوابش را دیشب دیده ام ؛ شعری که در خواب آن را اول نسرائی شعر نیست ...
او را ؛ ترا در خواب دیدم
با آن پیراهن آبی ات که دگمه های درشت دارد
زیبا نیستی میدانی ؛ پیراهنت آبیست
بوسه ات ؛ یک تک سرفه خشک است
و تنت جسم خسته ای است خواب آلود
بی خواب می مانم
بیدار تا هرشب
با دو چشم باز
با یک دگمه درشت ...
